تبليغاتX
طاها

طاها

يا ايها الطالب الهدي و هادي اليه

مادر تو  هنوز هم بهترین رفیقی

و من همیشه همان بچه ی سر به هوا

............................................................

برای دل م.الف جونم اگه بیام تهران همه ی شعرو میارم وقت تایپ نداشتم

+ تاريخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:53 نويسنده دختر آفتاب |
برای سرخاک آفتاب را پست می کنم

سلام من فرصت آپ کامنت ها رو ندارم چون واقعا وقت نمی کنم

این پست رو برای پسر خاک مهربان می نویسم و همه ی آنان که دغده ی آفتاب دارند

آفتاب را تا چند صباحی دیگر قرص قمر آسمان امامت به دل سرد خاک می سپارد

نمی توانم بی حوصله نباشم نمی توانم دلگیر نباشم

نمی توانم تلخ باشم و از شادی بنویسم

برادرم

مادرم را می برد این فلک به درد

و من از خودم می سوزم

که هنوز منتظرنشده ام

که هنوز آدم نشده ام

که با اینکه صدایش را میشنوم که فرزندش مهدی را به کمک می طلبد من هنوز مهدی را نیافته ام

دعا کنید وقت هم که نداریم

همه درگیر دنیاییم

به دنیا می گویم تا او را نبینم و در رکابش نباشم جان به تو نمی دهم، می توانی بستان

+ تاريخ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:57 نويسنده دختر آفتاب |
سلام

ذلم برای تو تنگ است فقط برای تو

آه از این گذر شدن که می گذرد بیهوده زندگی

آه از عشق

آه از زندگی

روی دل ها پماد سوختگی بزنید

از عطرهای فرانسوی به گل ها بزنید

به دریا قطره قطره سرم آب تزریق کنید

زندگی...

زنده بودنم را چند میخری؟

به او رایگان بخشیدم بهشت را بهایش داد

به تو ارزان تر از بهشت نمی دهم

اگر می توانی خدا را بده جانم مال تو

...................................................................

طاها ببخش حوصله ندارم

م.الف تنهایی صورتش را به پس پنجره میچسباند

خدایا کی تمامش می کنی

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 10:9 نويسنده دختر آفتاب |
بعد از اينكه برش داشتي از تو طاها حذفش كن لطفا

مقاله مازندران با رمز هميشگي


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 22:14 نويسنده دختر آفتاب |

تو چه مي داني كه من كيستم من هم تو را نشناخته ام هنوز

مهم هم نيست ...                                        

حتي مهم نيست

كه شب چادر پولك نشان دارد

دارد؟!

پولك يا نشان؟

شايد هم ندارد!

مهم هم نيست

مهم نيست خيابان فريب انتها ندارد

اينجا كسي هست كه نيست خيلي سال است كه نيست

مهم نيست كه نيست

مهم اين است

نه اصلا بي خيال اين حرف ها

........

تا كجا دلت باران هاي نباريده خواسته ؟

مهم نيست كه من تو.را كم مي شناسم

مهم نيست كه تو مرا نمي شناسي

مهم نه اما جالب است

كه من مي دانم تو بارها دلت باران هاي نباريده خواسته

و من هم

شب

چادر پولك نشان دارد

و من هم دارم

اما نشاني از پولك ندارد

دارد؟

مهم نيست كه چادرم پولك ندارد

 

اما چشمم هيچوقت باران كم نياورده

....

ديروز

از سر شاخه ي عريان سيب چيدم

مهم نيست كه من يا تو غريبه ايم

شايد هم من با تو غريبه ايم

غريبه ايم؟

مهم هم نيست

اما هر دو مي دانيم

زمستان هم مي شود از سر شاخه ي عريان سيب چيد!...

+ تاريخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 22:43 نويسنده دختر آفتاب |
سلام مطلب براي سليت بنياد


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 14:11 نويسنده دختر آفتاب |

يك شمه از جنون

گويند به بازار دگر رو كه خريداري نيست

بر ماه رخش اميد ديداري نيست

سر هست براي سر نهادن  اما

هيهات كه چوبه ي داري نيست

شب هست ولي به آسمان ماهي نيست

يا هست ولي به دل بجز آهي نيست

درد است فزون و جان ندادن سخت است

اما چه توان گفت كه درماني نيست

من سوخته ام خدا تو خود ميداني

چون عدل تويي؟ خدا چو ميزاني نيست

اين شعر كثيف رنگ ابليس شده

ناچار چنين شود چو ايماني نيست

من صورت خيسم به تمام لحظات

اي ثانيه  تو بگو كه ساماني نيست

اين ها همه هذيان جنون است  كنون

اي واي ولي حقيقت است

اين همه هذياني نيست

اين سفره ي خالي نه به نان است و خورش

در سفره ي دل كاسه ي ايماني نيست

چون رخصت خوابي گذرد بر ديده؟

آن جا كه بچشم تر به جز آبي نيست

بربال جنون است خيال ملكوت

آن گاه كه در حنجره ما را غزل نابي نيست

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:42 نويسنده دختر آفتاب |

حباب هاي لب دريا گاهي دلشان مي لرزد وقتي كه چشم به آبي دريا مي دوزند، حباب ها مي دانند دريا كه صورتشان را مي بوسد مي ميرند اما دلشان را در خاطره ي هر موج پنهان مي كنند تا صداي ساحل برساند عشقشان را به گوش كساني كه از عاشقي مي ترسند و بگويند اي رهرويي كه لرزان بر ساحل دريا گام مي نهي باور كن مردن به عاشقي مي ارزد...

حباب

آیا كسي تمام دلت بوده تا كنون؟

آیا كسي تو را برده تا جنون؟

آیا دلت براي كسي پر كشيده است؟

آیا تمام شب چشمت كسي را خواب ديده است؟

لبخندهاي تو شده با ياد او بود؟

يا گريه هاي تو همه در ياد او بود؟

روزي شده كه تمام تو او شود؟

با نه شبي بوده بدون او به سر شود؟

آري براي من همه ي اين ها تو بوده اي

آري براي من تو همان بهترين سروده اي

من جز تو هيچ كس را نيافته ام

من جز براي عشق تو دل نباخته ام

گاهي تمام سرم گيج مي خورد

گاهي دلم عجيب غصه مي خورد

آيا شده كه كسي اين چنين شود؟

يا تو شنيده اي دلي در به در شود؟

آيا بدون تو مي شود زندگي كنم؟

يا لحظه اي بعد تو من عاشقي كنم؟

از قلب خود بپرس كه مي شود؟

اما سوال كه ندارد وقتي نمي شود!

ما چون دو خط موازي دو خط دور

آيا شنيده اي كه دو خط همسفر شوند؟

شايد شبيه تو باشد نگاه من

شايد نگاه تو باشد پناه من

يعني نميشود كه شبي ماه ومهربود

درآسمان شب همبستر خورشيد بود؟

يعني نمي شود كه نمي شود؟

اين حرف آخر است؟يا كه مي شود؟

شايد غريبه اند اين واژه هاي ناب

اما شبيه تو شايد شبيه خواب

عشق تو مي كشد تصويري از دلم

گاهي به روي ابر گاهي به روي آب

 

پينوشت...

دوستداشتن نعمتي است كه خدا به بندگان خاص خود مي دهد به قلبتان اجازه دهيد پذيراي نعمت هاي خداوند باشد تا از بندگان خاص پروردگار شويد...

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 13:8 نويسنده دختر آفتاب |
ماهي بدون آب ميميرد آدم بدون عشق...

و تنها عاشقم تو را

با تو اندازه ي تمام جهان مي شود پر ترانه شد خنديد

جز تو اي بي نهايت عزيز قشنگ مي توان در جهان هيچ نديد

در درونم قيامت غوغاست

عشق تو كرانه اي امن است

در ميان سكوت تلخ فضا

رد لبخند تو شكفتن اشياست

مي توان تا ابد همين باشد

روز و شب در كنار نامت سبز

چون درختان زرد در پاييز

دست در دست، نگاه تو در چشم

روي دفتر سپيد حيات بر سر لحظه ها طلا پاشيد

مي توان عطر زد بر خيال خوش بودن

در تو غرق شد چون يك رود

در ميان تلاطم دريا اندكي عميق آسودن

اين همه مي توان با تو بود و نبود

يك عبور لطيف چون يك خواب

مي توان چشم  باز كرد و ديد آنچه ديديم هيچ نبود

 

 

پينوشت:

طاهاي من تولدت مبارك جز منو تو هيچكس تولدمون يادش نبود يازده آبان دخترآفتاب در طاها آفتابي شد

سلام به دوستايي كه نيستن اما ما به يادشونيم سلام به دوستايي كه هستن و نبودن مارو تحمل مي كنن سلام به عشق من و طاها كه من براش يه خط در ميون سيگنال منفي مي فرستم حلال كن

بالاخره رفتم جمكران عاشقتم خدا

بميرم برات آقا جمكران سرد بود...

اللهم عجل لوليك الفرج

ادامه مطلب براي م. الف جونم

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 21:2 نويسنده دختر آفتاب |

قبلا نوشت...

حكايت بسم الله

در صفحه اي مي خواستم بنويسم بسم الله قلم لغذيد و دستم ترسيد و واژه از دفترم گريخت ناخواسته تقرير شد بيم الله

و چشم هاي زل زده ي متعجب و قلم شرمسار دنبال پاك كردن بود و از سر نوشتن! اما ديگر واژه اي جرئت ورود به صحنه نداشت دلم به تپيدن وا مي داشت نبض خيس اشك ها را چقدر غافل بودم من! مني كه گمان مي كردم كارم را ،حرفم را و كلامم را با نام خدا آغز مي كنم ديگر همين بس است براي درست بودن، براي صادق بودن ،براي با خدا تا انتها بودن

دير زماني است محبت خدا را مزه مي كنم زير زبان تغافل و هميشه يك اراحم الراحمين را كافي دانسته ام براي توجيه لحظه هايي كه چسان گذشت در بي خبري و امروز هراس پركرد حجم سپيد دفتر را. پاكي چنان سپيد و خط نخورده مي ترسد از خداي خويش و واي به غفلت من كه هزاران كلمه ي نادرست ،خط زده است باطنم را و هنوز هم مي نوسم تا پر شوند صفحات سپيد باقي مانده ي ذهنم شايد چند خط ديگري باقي مانده باشد و شايدهم تنهاچند كلمه ي ديگر...

 

مي سرايد باران...

باران بخوان سورده ي آغاز را

در دفتر نفس هاي پاك رازقي

من آخرين غزل پروازم هنوز نا سورده است

و خواب هايم را هنوز كودكانه مي بينم

باران تو يادت هست

صبح ها ساعت انديشه ي من زنگ مي زد به طلوع خورشيد

جام ها پرمي شد از بارش نور

و نفس ها همه در سينه ي روز بوي نوروز و بهشت، بوي باران مي داد

و خروس لب پرچين خيال ،چه غزل خوان مي شد

آي باران، بارن چه خبر ها داري از تاكستان؟

راستي قهري هنوز با تابستان!؟

آي باران!باران تو نميداني كي از خواب بيدار شدم!؟

و كجايم اكنون

آشنايم باران! جز تو اينجا همه چيزش تازه است!

حيرت ناب فضا غم خنديدن دارد

ساعت گيج زمان

و نگاهي نگران

يك نفر روي بلنداي افق قصد مردن دارد

آشنايم باران!در نگاه انسان زمان مرگ حرص زيستن دارد

كودكي ها همه پرپر شده اند

پشت پرچين زمان ترس بي اندازه است

سكه در جيب من است

برق اش اما در نگاه دگران خوابيده است

پاي هر باغجه يك برج بلند

جاي هر چلچله يك بچه كلاغ خوابيده است

نيست آدم باران

من زمين را گشتم

ديوو دد را همه آدم ديدم

جاي باران، باران! خون به سر پاشيده است

آي بارن پاك كن چرك را از خاطره ي خسته ي صبح

خسته ام از اين همه خواب

ساعتم را كوك كن

وقت بيداري خورشيد زمين نزديك است

 

پينوشت...

سلام

گفتي از پرواز بنويسم اما پريدن يادم نمي آيد معذور دار مارا...

ميگويند

آنچه را مي نويسي تكراري است...

مي گويم

 دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد 

ز هر در مي دهم پندش وليكن در نمي گيرد

التماس دعا

اللهم عجل لويك الفرج

+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 13:49 نويسنده دختر آفتاب |